

مطلب ذیل حاصل یک دوره کوتاه اشتغال فکری من با این ایده بود که آیا می توان بدون نگاه به دست ژیژک و بی استفاده از آراء او ، لاکان را " خواند" یا خیر ؟
پاسخ این سئوال به زعم من مثبت بود : آری ، می توان خواند ، اما و اما ، بسیار ، بسیار به سختی و دشواری، چرا که غول لوبلیانا اکثر فضاهای ممکن چنین تفکری را از قبل به تسخیر خود درآورده است .
۱
در رساله تیمائوس افلاطون نوشته شده است که زمین بدین خاطر به صورت کروی خلق شده است که اولا بایستی محیط بر همه چیز باشد و ثانیا نیاز به هیچ گونه اندام حسی و حرکتی ندارد که به صورت برآمدگی یا جز آن ، بر سطح اش تعبیه گردد .
زمین به اندام های چشایی ، گوارشی و ... نیازی ندارد که بوسیله آنها غذا بخورد یا آنچه را که خورده است هضم یا دفع کند . اساسا از سطح زمین نه چیزی وارد می شود و نه چیزی خارج می شود و زمین دارای حیاتی خودبسنده و نامیراست که بی نیاز به هیچ اندامی برای رفع حوائج، به حیاتش ادامه می دهد .
پژواک این توصیف تیمائوسی از زمین به مثابه یک بدن بدون اندام (Body Without Organ ) ، نامیرا و خودبسنده ، با گذشت سال ها و قرن ها خاموش نشد و بعدها در آراء کسانی چون پاسکال ، نوالیس و مهم تر از همه ژیل دولوز و فلیکس گاتاری طنینی نو یافت به گونه ای که این فرض شدت پیدا کرد که هرگونه وجود اندام در یک ارگانیسم زنده ( مثلا بدن) همراه است با میرندگی و وابستگی و بالعکس بدن بدون اندام مترادف نامیرایی و خودکفایی است .
به عنوان مثال ، نوالیس جایی می نویسد :
" اگر قرار باشد بدن جایی در ابدیت داشته باشد ، پس دیگر نباید نیازی به تغذیه ، هضم و دفع غذا و اندام های مربوطه باشد . "
این نوع تصورات امروزه برای ما قدری عجیب می نماید : ما مدام از فروریختن ایده های بزرگ و ابدی سخن می گوییم . باور داریم که حیاتی زمانمند داریم و هیچ امیدی به ابدیت ، جاودانگی یا مامنی خارج از زمان که بتوانیم در آن بیاساییم نداریم .
از این حکم گزیری نیست که ما باور داریم به عنوان موجوداتی کالبد یافته ( دارای اندام ) محصور در زمان و محکوم به فناییم .
تمام تاملات امروزی ما در مورد بدن بر اساس همین نوع نگاه به بدن به مثابه موجودیتی ناپایدار و شکننده که تا حد یک ابژه برای دستکاری های علم پزشکی تقلیل می یابد ، شکل گرفته است .
می توان گفت تاریخ بدن ، تاریخ اعطای هرچه بیشتر اندام به بدن و در عوض میرنده تر کردن آن بوده است .
کاندیلاک ، پژوهشگر قرن هجدهمی مثال جالبی دارد :
فرض کنید به سطح مرمرین یک مجسمه که به صورت پیکره ای انسانی تراشیده شده است اما فاقد اندام های حسی است ، یک به یک اندام ها اضافه گردد ، ابتدا بینی ، سپس دهان ، بعد گوش و چشم و...
در نهایت متوجه می شویم که بدین ترتیب مجسمه ، موجودیت خود را به عنوان یک امر ایده آل و کامل کلاسیک از دست می دهد و بدل به یک بدن میرنده و زنده نما می شود که وابستگی شدیدی به محیط زمانمند پیرامون خود دارد .
زمان به درون بدن پیکره هجوم می آورد و بدنی که اکنون در برابر هجمه های نابودگر زمانمندی ، آسیب پذیر شده ، در نهایت می میرد و فاسد می شود .
۲
اما لاکان انگاره دیگری را جایگزین انگاره تیمائوسی از زمین و بدن می کند . او با استفاده از یکی از اشعار والت ویتمن ، بدن ( زمین ) را موجودیتی در تعامل با جهان خارج از خود توصیف می کند ، بدنی با دهان های بی شمار بر سطح خود که به شکل برآمدگی هایی انبوه ، با جهان بیرون ارتباط برقرار می کنند .
در شعر ویتمن از گستره آماس دار بدن صحبت می شود که به فرد امکان می دهد رابطه ای بی نقص و "پوست به پوست" با جهان پیرامون خود داشته باشد : بی شمار دهان بر سطح پوست که عامل ارتباط با جهان خارج اند و کارکردشان فقط خوردن و بلعیدن نیست بلکه وسیله بوسیدن و مکیدن ( ساک زدن) هم هستند . از اینجاست که لاکان پای لیبیدو و میل را هم وسط می کشد که کارکرد اصلی اش اتصال فرد به دیگری و زیر سئوال بردن آن خودبسندگی و تنهایی ناب تیمائوسی است .
اما نکته مهم این است که بر اساس مدل لاکانی ذکر شده ، رابطه ما با جهان خارج ، از طریق همین نقاط غیرقابل تقلیل و بی شمار آماس ها ممکن می شود که در واقعی بیانی دیگر از نقاط عملکرد رانه ها(Drives ) هستند .
۳
لاکان بعدها این نظریه آماس های ویتمنی را هم کنار گذاشت و ایده لاملا ( Lamella )(*) را جایگزین آن کرد . لاکان در واقع لاملا را به جای بدن بدون اندام مطرح می کند : لاملا ، اندامی که هیچ شکل و مشخصه ای ندارد و در عین حال یک اندام است ، می تواند همان لیبیدو باشد .
گفتیم که در رساله تیمائوس ، بدن بدون اندام فناناپذیر و نامیرنده بود . در اینجا هم از آنجا که لاملا همان لیبیدو است ، پس دارای حیات فناناپذیر و ناب است . چرا که لیبیدو همان غریزه حیات در خالص ترین شکل است .
با این حساب لاکان به این نتیجه رسیده که بدن انسان ( بر خلاف لاملا) یک بدن بدون اندام نمی تواند باشد چون حیات فناناپذیر همواره به صورت لیبیدو ( در کنش جنسی ) از آن بیرون کشیده می شود .
این بحث لاکان در واقع نوعی نزدیک شدن به مقاله سال 1914 فروید ، " در باره خودشیفتگی " به حساب می آید .
بر این اساس است که حکم مشهور روانکاوی لاکانی منتج می شود :
کنش جنسی ، مرگ را متولد می کند یا میل محل استقرار مرگ است .
4
اما پاسخ روانکاوی برای نسبت میان اندام و بدن چیست ؟ آیا این دو از هم جدا هستند یا اینکه به هم تعلق دارند ؟
ژیل دولوز اندام را بخشی از بدن می داند اما نه به معنای متعارف آن بلکه معتقد است رابطه اندام به بدن مانند رابطه کلوزآپ به صحنه (پس زمینه ) در فیلم است :
" کلوزآپ ، ابژه خود را از زمینه ای که در آن شرکت دارد ، جدا و منقطع نمی سازد بلکه آن را در دستگاه مختصات دیگری قرار می دهد و آن ابژه را به سطح یک موجودیت ناب بر می کشد ."
کلوزآپ ، تغییر دادن ابعاد نیست بلکه تغییر دادن مختصات است .
بدین ترتیب کلوزآپ بخشی جداشده از صحنه و یا بیان کننده بخشی از صحنه نیست ، بلکه نشان دهنده کل صحنه است و کل صحنه بیان شده به حساب می آید .
این استدلال دولوز خیلی شبیه است به آنچه که رولان بارت در مقاله " تاثیر واقعیت " در مورد رمان بالزاک گفته است . در این مقاله ، بارت از اجزایی در روایت صحبت می کند که در واقع جزء نیستند و کارکردشان هم کارکرد جزئی از روایت نیست بلکه کارکردشان فقط ایجاد تاثیر واقعیت است .بدون این نوع " جزء" ها ، دیگر اجزای هم اصلا قادر به ایجاد یک صحنه واقع گرایانه نیستند و کارشان به ایجاد صحنه های باورناپذیر می انجامد .
با این حال این نوع ابژه ها را _ که بدون آنها صحنه به وهم بدل می شود _ نمی توان جزئی از صحنه به حساب آورد چون به طور کامل به آن صحنه تعلق ندارند .
حالا همین منطق را در مورد رابطه اندام ( لیبیدو) با بدن دنبال کنید : اندام بخشی از بدن است (نیست ) که نه به معنای تغییری در بعد فیزیکی آن ، بلکه تغییری در مختصات آن به شمار می آید .
اندام برای بدن تاثیر واقعیت ایجاد می کند .
۵
این بحث را نمی توان بدون اشاره به فروید و فاصله ای که لاکان از او می گیرد ، به پایان برد .
فروید در مقاله " در باب خودشیفتگی " ( که یکی از جالب ترین مقالات او به حساب می آید و خوشبختانه با ترجمه فارسی حسین پاینده در ارغنون شماره 21 به چاپ رسیده است ) ، رابطه اندام و بدن را به گونه ای دیگر توصیف می کند .
او اندام ها ( و رانه ها ) را ، اجزایی جدا از هم و پراکنده می داند که در اثر عملکرد عقده اودیپ و عقده اختگی ( Castration ) ، به سلطه و اقتدار آلت تناسلی ( که خود یک اندام است ) گردن می نهند .
آلت تناسلی خود چیزی نیست جز تجسم میل به دیگری و تمایل به بیرون .
بدین ترتیب ما با دو مرحله روبروییم :
مرحله اول که همان مرحله پراکندگی اجزاء و اندام های بدن است و نتیجه اش ، وابستگی و شیفتگی کودک به خود است .
مرحله دوم ، مرحله تن دادن به سلطه لیبیدو در اثر عقده اختگی و اودیپ است که نتیجه اش اتصال به بیرون و دیگری است .
در واقع می توان نام مرحله اول را خودشیفتگی اولیه و نام مرحله دوم را خودشیفتگی نوستالژیک گذاشت .
تا اینجا دیدید که طبق نظر فروید ظاهرا اندام های پراکنده را نسبتی با بدن نیست . فروید فقط اشاره می کند که بعدتر ، غلبه بر عقده اختگی پیش می آید که نتیجه اش جدا شدن کودک از مادر است و الی آخر .
اما لاکان همین جا اعتراض می کند و حلقه مفقوده بدن و اندام را احیا می نماید .
اعتراض لاکان این است که غلبه بر عقده اختگی نه منجر به جدا شدن کودک از مادر ، که منجر به جدا شدن مادر از سینه ( Breast ) می شود .
به نظر لاکان ما به جای دو مقوله کودک / مادر باید به سه مقوله کودک / مادر / سینه بیندیشیم .
( سینه را در واقع می توان نماینده مادر ازلی یا کهن الگوی مادرانه به حساب آورد )
هنگامی که در اثر غلبه بر عقده اختگی ، سینه از مادر جدا می شود ، در واقع گویی اندامی از او کسر می شود و این کسر شدن اندام تا جایی ادامه پیدا می کندکه باز به بدن بدون اندام می رسیم .
پس غلبه بر عقده اختگی ، خبر از تولد بدن می دهد و در می یابیم که :
این اختگی بود که ما را از بهشت حیات جاودانه و نامیرا بیرون رانده بود .
(*)در مورد لاملا به زودی همین جا مطلب جداگانه ای خواهم نوشت .
